تبليغاتX
تنهاترین تنها

شاید دیگر باز نگردد!!!!!!!!!


اگر كسي مرا خواست...

يادتان باشد!
اگر كسي مرا خواست ،
بگوييد رفته باران‌ها را تماشا كند .
و اگر اصرار كرد ،
بگوييد براي ديدن توفان‌ها رفته است .
و اگر باز هم سماجت كرد ،
بگوييد رفته است تا ديگر

.باز نگردد
... هر چند خوب ميدانم که بعد از رفتنم هيچ کس سراغي از من نخواهد گرفت


نوشته شده توسط ملیحه در |  لینک ثابت   • 

بزرگ شدم؟؟

مدتی بود حس میکردم انگار باید کم کم از کوچه پس کوچه های کودکی خداحافظی کنم و قلبم را با تمام شیطنطهای بچگی اش جا بذارم و برم.خیلی سخت بود.فکرش را هم نمی تونستم بکنم!

حس این خداحافظی مثل یک بغض بزرگ گلویم را می فشرد ؛ لبخندهایم را بی رنگ و رو میکرد؛

اخه چطور میتونستم حرف شناسنامه ام را باور کنم و تمام

کبوترهای چاهی ذهنم را توی چاه بزرگ بیندازم و برم پی کارم.اگرراست راستی بزرگ می شدم ؛ اونوقت با اون همه

بچگی که توی دلم تلنبار شده بود؛ چه کار میتونستم بکنم؟

برای صد سال دیگه هم کلی بچگی داشتم.پیش خودم گفتم:

هر چه بادا باد.تمام بچگیهام را نگه میدارم.بگذار دیگران هم هر چی دلشان میخواد بگویند.

همین جا توی کوچهی کودکی می مانم.تو روزهایی که پر از پروانه است.زیر اسمونی که کوتاه است و خورشیدش دم دست!!

بی خیال؟! باز هم از روی جدول خیابونا رد میشم و زیر لب اواز میخونم.باز هم ساعتها می ایستم و به ابرهای اسمون که شکل ببر و پلنگ و شیر میشن نگاه میکنم!

بشز هم ارزو میکنم یک روز لوبیای سحرامیز در باغچه ی ما بروید و مرا تا قله ی ا سمون بالا ببره. باز هم دلم میخواست یک روز بند انگشتی رو پیدا کنم و با اون دوست شم.اخه مگه میشه دیگه دلم برای جوجه اردک زشت نسوزه؟چطور میتونم دیگه نگران گل سرخ شازده کوچولونباشم؟

نوشته شده توسط ملیحه در |  لینک ثابت   • 

ببار باران بر اين شهر ويران زده


كه دلاي آدما مسخ شده


ببار بر اين جسمهاي خشكيده


كه انسانيت از ميون نسل بشر برچيده شده


ببار بر اين دلهاي سرد


كه ديگر نمي تپد براي كودكان بي مادر


ببار بر دل غم گرفته


بر دل پژمرده بر گل نشسته


ببار بر سر انسانهاي مست


كه زندگي را همين دنيا دانند و بس


ببار بر دل آن پير گريان


كه زندگي را باخت چه آسان


ببار بر آن دل شكست خورده


كه تيري آهنين بر دلش نشسته


ببار بر او كه ديگر اميدي بر دل ندارد


نيست مرهمي بر دل او چون اثر ندارد


ببار بر اين جسم خسته من

باشد كه رود اين سستي و رخوت من

نوشته شده توسط ملیحه در |  لینک ثابت   • 

خدایا:

کمکم کن !

نوشته شده توسط ملیحه در |  لینک ثابت   • 

رنج هست ، مرگ هست ، اندوه جدايي هست ،

اما آرامش نيز هست ، شادي هست ، رقص هست ، خدا هست .

زندگي ، همچون رودي بزرگ ، جاودانه روان است .

زندگي همچون رودي بزرگ كه به دريا مي رود ،

دامان خدا را مي جويد .

خورشيد هنوز طلوع ميكند

فانوس  ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :

بهار مدام مي خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :

امواج دريا ، آواز مي خوانند ،

بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند .

گل ها باز مي شوند و جلوه مي كنند و مي روند .

نيستي نيست .

هستي هست .

پايان نيست.

راه هست

تولد هر كودك ، نشان آن است كه :

خدا هنوز از انسان نااميد نشده است.

نوشته شده توسط ملیحه در |  لینک ثابت   • 

گلی می میرد تا عشقی به وجود آید ..........

خدایا!انتظار زیادی نیست.به خدایی خودت قسم که انتظار زیادی نیست.من از تو هیچ نمیخواهم،خدایا فقط اجازه نده که هرگز این جمله را بشنوم،من نمیتوانم،نمیتوانم.
خدایا تنها تو میدانی که در دل کوچک آسمانت چه میگذرد.تنها تو هر شب به درددلهای ناتمامم گوش سپرده ای.تنها تو در دل تاریک شب ستاره های اشکم را دیده ای که سوسو میزنند.
مهربان من!چقدر دلم برایت تنگ شده است.برای آغوش پرمهرت که همیشه هست و من گاهی فراموشش میکنم.
خدایا تنها تو میدانی که چقدر دوستش دارم،چقدر برایش دلتنگم.دعایم را برایش اجابت کن.خدایا او خوشبخت و شاد باشد،من دیگر از تو هیچ نمیخواهم.
هیچ نمیخواهم جز اینکه برای همیشه در آغوش تو آرام بگیرم و خوشبختی اورا نظاره کنم.
خدایا!تو مهربانترینی،هرگز تنهایش نگذار.هرگز دستانش را رها نکن.من دوستش دارم،بیشتر از تمام دنیا،بیشتر از هرچیز و همه کس.تو این را از هرکسی بهتر میدانی.
آه! که چقدرخسته ام.از کشیدن این بار سنگین بر شانه های ناتوانم خسته ام.احساس میکنم دیگر نمیتوانم،پاهایم دیگر رمق ندارند.از نگاههای دیگران،از حرفهای پر از کنایه،از اینهمه دوری و تنهایی خسته ام.
دلم برایش تنگ شده است.
دلم برایش تنگ شده است.
دلم برایش تنگ شده است...
.
.
.
.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار!آن شراب مگر چندساله بود؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
.
نوشته شده توسط ملیحه در |  لینک ثابت   • 

باورم نمی شود

باورم نمیشود،باورم نمیشود که دیگر نیستی.از این که خواستم بروی

 

 پشیمانم.کاش زبانم  لال میشد و نمیگفت برو، آه

 

که دیگر صدای گرمت در گوشم

 

 

نمیپیچد.نمیخواهم باور کنم.بدون تو،بدون حرفهای تو من میمیرم.به یاد می

 

آورم زمانی را که از همه چیز و همه کس نا امید و خسته شده بودم.به یاد می

 

آورم که حتی خدا برایم مرده بود،که خنده ام میگرفت از هرکسی که به معجزه

 

ایمان داشت و نمیخواستم دیگر به مهربانی بیندیشم و نفرت تمام وجودم را پر

 

کرده بود.دلم برای انتقام میتپید،کابوس این همه بدبختی رهایم نمیکرد..آری درست زمانی که خود را از عشقی که حال پی بردم دروغ بود رها میدیدم تو

 

ناگهان مانند شهابی در شبهای تاریکم درخشیدی.بسم ا...الحق،بسم

 

ا...الحق.صدای تو مثل نردبانی از نور مرا دوباره به آسمان وصل کرد،ساعت

 

زندگیم دوباره صفر شد و من از نو شروع کردم.با حرفهای تو گریه کردم و هر

 

اشکی که از چشمانم میچکید زلالتر میشدم،به اوج میرسیدم،به خدای مهربانم

 

نزدیکتر میشدم.آن شبها که از درد و رنج به خود میپیچیدم و انقدر سرم را در

 

بالشم فرو میکردم که کسی صدای هق هقم را نشنود،تو تنها مرهمی بودی

 

که زخمهایم را التیام بخشیدی.تو با آن حرفهای صادقانه ات،با آن همه یکرنگی

 

و مهربانیت دوباره مرا با خدا آشتی دادی و من همیشه دینم را و عشق به

 

خدایم را به تو مدیونم.تک پسر همیشه بی ریا کاش تو هم این سطور آشفته را

 

میخواندی.کاش میخواندی و برای رفتن تردید میکردی.در این دنیای پر از فریب و

 

نیرنگ،تمام هفته را به انتظار صدای تو میماندم تا دوباره از زمین جدا شوم و به

 

آسمان بروم.تا دوباره نفس بکشم و ریه هایم را از هوای پاک صداقت پر

 

کنم.انقدر غمگینم که دلم میخواهد چشمانم را ببندم و دیگر هرگز باز نکنم.دلم

 

میخواهد انقدر گریه کنم که در اشکهایم غرق شوم.نرو،به خاطر این همه دل

 

عاشق و تنها،به خاطر تمام آدمهایی که به حقیقت این خانواده ایمان دارند،به

 

خاطر تمام آدمهای خسته از زندگی که به این دوساعت دلخوشند،که با اين ثانيه

 

های بيقراری نفس ميکشند،زندگی ميکنند و دلشان دوباره از عشق به خدا لبريز

 

ميشود،بمان و نرو...می خواهم بیا یی وبرایت از قصه ای بگویم که درست بعد از

رفتنت به آخر رسید قصه ای که شروعش بی سر انجام بود....قصه ی سادگی

 دختران پاک دل آنان که از ریا هیچ نمی دانند آنان که دل به قلب های یخ زده

بسته اند...بیا .. بیا که من از عشقه به آدمها بیزارم...بیا که برای شناخت خدا به

 تو محتاجم ...تو به ظاهر پسری با چشمهایه سیاهی اما به باطن فرشته ای با

 .بالهایه سفیدی ...نه ..نه دیگر اشتباه نمیکنم.. عشق دروغینم که فکر می کردم

 فرشته بود حال نقابش را دزدیده اند و چهره شومه ذاتش برایم آشکار شده نه تو

اینگونه نیستی تو قلبت از جنسه نور است

...........................

 

نوشته شده توسط ملیحه در |  لینک ثابت   • 

خدایا    دلم گرفته،دلم گرفته،دلم گرفته.بیزارم از همهء این روزها از همهء این ثانیه ها

که مرا از تو دور و دورترمیکنند.بیزارم از خودم.دلم میخواهد خودم را از بلند ترین

 

قله پرتاب کنم.دلم میخواهد بمیرم،نباشم،نگاه نکنم.

 

دوباره بیقرار شده ام.دوباره دلتنگ شده ام.چقدر این کوچه ها برایم غریبند.چرا

 

نمیتوانم مثل دیگران عبور کنم و نبینم؟چرا نمیتوانم چشمانم را ببندم تا نگاه

 

محتاج کسی را نبینم؟چرا نمیتوان گوشهایم را بگیرم تا صدای گریهء غریبی را

 

نشنوم؟هروقت خواستم آرزو کنم کور شوم،جملهء شریعتی به یادم آمد"هرگز

 

کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن".ولی تا چقدر باید ببینم و عذاب بکشم؟

 

خسته ام.خسته ام از تمام آدمها،از دروغهای قشنگشان،از این لبخندهای

 

تصنعی.

 

از این نقابهای مسخره که چهرهء واقعی آدمها را پنهان میکند.

 

"چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی"چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دلم میخواست میتوانستم تا همیشه در دنیای مجازی بمانم.نمیدانم چرا آدمها

 

از پشت این شیشه ها مهربانترند.حتی دیگر اشکی هم برایم نمانده است.تا

 

بر گور خویش بگریم.انگار عشق به آدمها در دلم مرده است.

 

یاد این شعر خودم افتادم:

 

میترسم از تمامی آدمها،این عشق هم درخشش یک رؤیاست

 

این شهر با دروغ و ریاکاری،باور کنیم آخر این دنیاست

 

من از آدمها میترسم،از همه چیزشان،حتی از دوست داشتنشان.کاش

 

میتوانستم بروم.کاش نشانی آن شهر آرمانی را بلد بودم.کاش هرگز به دنیا

 

نیامده بودم.........

 

هوای خانه چه دلگير ميشود گاهی

                                                  از اين زمانه دلم سير ميشود گاهی

عقاب تيز پر دشتهای استغنا

                                                  اسير پنجهء تقدير ميشود گاهی
نوشته شده توسط ملیحه در |  لینک ثابت   • 

می دونی چه حسی دارم؟؟؟؟؟دوست دارم!!!!!!

حال عجیبی دارم.در دلم انگار چیزی را به هم میپیچند.حالم دارد به هم

 

میخورد.حالم از خودم و از همه کس و همه چیز به هم میخورد.

 

صدای تپشهای نومیدانهء قلبم را میشنوم.و این اشکهای گرم را که گونه هایم

 

را میسوزانند اینگونه رها شده و بی اختیار، لمس میکنم.

 

تو را میبینم،صدایت را میشنوم و دلم برایت تنگ میشود.اما میدانم نباید به تو

 

فکر کنم.تو را میرنجانم و هرچقدر میخواهم بر سرت فریاد میکشم.تو هیچ

 

نمیگویی.کاش ولی حرفی میزدی.کاش آنچه را که لایقش هستم نثارم

 

میکردی.نمیدانم چرا همیشه تاوان اشتباهی کوچک را انقدر بزرگ پس

 

میدهم.مگر من چه کرده ام.چرا دلم را میسوزانی.چرا تا میخواهم فراموش کنم

 

دوباره همه چیز را به یادم میاوری؟

 

احساس میکنم در سیاهیه بی پایانی معلقم.نمیبینم،صداها دورو دورتر

 

میشوند.حالم به هم میخورد ، با شدت بالا میاورم.

 

تشنه ام،تشنه ام..........

 

انگار اینجا کسی مرا نمیبیند.قلبم درد میکند،احساس میکنم میله داغی را در

 

سینه ام فرو میکنند.دراز کشیده ام ،چشمانم را میبندم،دلم میخواهد دیگر

 

هرگز بازشان نکنم.

 

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم

                                                

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگ ببوسم

 

کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی میخواد

 

ماهیه چشمهء کهنه هوای تازهء دریایی میخواد

 

دل من دریاییه چشمه زندونه برام

 

چکه چکه های آب،مرثیه خونه برام

 

تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه

 

تن به موندن نمیدم موندنم مرگ منه

 

عاشقم مثل مسافر عاشقم،عاشق رسیدن به انتها

 

عاشق بوی غریبانهء کوچ،تو سپیدهء غریب جاده ها

 

من پر از وسوسه های رفتنم،رفتن و رسیدن و تازه شدن

 

توی یک سپیدهء طوسی سرد،مسخ یک عشق پرآوازه شدن

 

نوشته شده توسط ملیحه در |  لینک ثابت   • 

دلم گرفته!!!!!!!!

امشب ديگر ماه هم نيست که به حرفهايم گوش کند. چقدر سخت است وقتي نمي تواني از دردت براي کسي صحبت کني. تنها مي توان در خيالات گم شد که آن هم از قراري ممنوع است که مبادا اين خيالات همه چيز را خراب کند. پس بايد چه کرد. آب هم يک جا بماند مي گندد چه برسد به نگراني هاي من.
با چه کسي بايد حرف زد؟ اصلا چه کسي آن را مي فهمد؟ چه کسي روي زخمت مرحم مي گذارد؟ نه اينجا هيچ کس نيست. نه غمت را کسي مي بيند، نه شاديت را. چقدر دلم  گرفته. چقدر دلم تنگ است. ماهم که برگشت همه چيز را به او مي گويم. او هميشه گونه هايم را مي بوست و مي گويد: صبر

حالا که رسيدم اينجا، پر قصه برا گفتن
پر نياز تو براي، آه کشيدن و شنفتن
تو رو با خودم غريبه، از غمم جدا مي بينم
خودمو پر از ترانه، تو رو بي صدا مي بينم

..........................

نوشته شده توسط ملیحه در |  لینک ثابت   •